... بیا زندگی را بدزدیم و در میان دو دیدار قسمت کنیم
فقط... دلواپس توام که ساده می شکنی میترسم از پس دردات بر نیای دردا و خستگی مال خودت شده اصرار می کنم، انکار میکنی این که تو میگی من تنها کس توام دلواپس توام که ساده می شکنی میترسم از پس دردات بر نیای روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...! حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد...!!!
من عادتم شده چیزی نخوام ازت، فکر منو نکن خوبم گلم،
کوه غمی ولی حرفی نمی زنی
من عادتم شده چیزی ازم نخوای
چیزی نمی گی و اصرار بی خوده
حرفای قبلتو تکرار می کنی
دنیاییه ولی دلواپس توام
کوه غمی ولی حرفی نمی زنی
من عادتم شده چیزی ازم نخوای
حالا بیا اینجا![]()
حالا بیا اینجا![]()
|
Edit By: Sohrab |

